عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

اینجا خونه منه... اینجا همون جایست که گفتم میخوام حرفام را بگم همون جایی که گفتم وقتی نیستم ودلت برام تنگ شد به خونه ام بیا... اینجا فقط برای توست همه حرفام حقیقته.... به قول این آدما رسم زمونه است رسم دلای رنگارنگ آدما... یادمه گفتی فرق داری!!! گفتی نگاهت مثل آدمایی که دیدم نیست ... یادته خندیدم وباور کردم... یادته گفتم تا اخرش من هستم... یادته گفتی ازخدا میخوام اونی که من میخوام و خواست خداست تو باشی...دیدی خدا هم با ما یار نبود ... تورا محکوم نمیکنم... فقط میخوام الان که نیستی .. از این ساعتی که من را بی تو کرد وتو را بی من... فقط برات اینجا بنویسم بنویسم که چقدر دلم روز وشب سراغت را میگیره چقدر دلم میخواد باشی ... بنویسم که اگه بودی چقدر روزها وساعتهام قشنگ بود... اینجا مینویسم تا روزی که فراموشت کنم روزی که دیگه آپ نکردم بدون فراموشت کردم دوست دارم حتی اگه آدما سرزنشم کنند .. __ _█████____████ ___████__████_███ __███____████__███ __███_███___██__██ __███__███████___███ ___███_████████_████ ███_██_███████__████ _███_____████__████ __██████_____█████ ___███████__█████ ______████ _██ ______________██ _______________█ _████_________█ __█████_______█ ___████________█ ____█████______█ _________█______█ _____███_█_█__█ ____█████__█_█ ___██████___█_____█████ ____████____█___███_█████ _____██____█__██____██████ ______█___█_██_______████ _________███__________██ _________██____________█ _________█ ________█

آمار مطالب

:: کل مطالب : 779
:: کل نظرات : 214

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 3
:: بازدید هفته : 46
:: بازدید ماه : 985
:: بازدید سال : 3089
:: بازدید کلی : 3089

♥هـــرکــس از دنیا چیــزی برداشــت ...من دست برداشـــتم♥

داستان واقعی عاشقانه جدید
چهارشنبه 01 بهمن 1393 ساعت 19:47 | بازدید : 1542 | نوشته ‌شده به دست uraksozu | ( نظرات 0 )

 

 

من ... و ١٧ سالمه! من ادمى بودم كه به هيچكس تا همين


 
 
شش ماه پيش دل نبستم!
 
 
به طور اتفاقى يكى از اشناهاى دوستمو كه اسمش امير بودو
 
 
ميشناختم! بعضى وقتا ميديدمش اما اصلا ازش خوشم
 
 
نميومد! تا اينكه بعد چندوقت توى نت پيداش كردم! و كاش
 
 
هيچوقت جوابشو توى چت نميدادم! كم كم خيلى باهم جور
 
 
شديم! اوايل مثل دادشم بود حتى داداش صداش ميكردم! اما
 
 
بعد گفت كه دوست نداره منم ديگه بهش نگفتم! اونقد باهم
 
 
راحت بوديم كه همه چيزو به من ميگفت و منم در همه
 
 
صورت باهاش بودم! تا اينكه يه روز گفت دوست دختر
 
 
گرفتم بالاخره(يه مدت بود با كسى نبود) ! من اول خيلى
 
 
عادى گفتم ااا چه خوب اما بعد... بعد چند وقت احساس
 
كردم
 
نه نميتونم با اين احساس كه نميدونم چيه كنار بيام!
 
 
يه روز رفتيم بيرونو به طور كاملا ناگهانى بوسش كردم و
 
 
اونم همراهى كرد! بعد از اون روز من ديگه مثل قبل نبودم!!
 
 
با خيليا بودم اما اون احساس....
                                            بقیه در ادامه مطلب


رفته رفته از بودنش خوشحال و از نبودنش دنيا رو سرم
 
 
خراب ميشد! وقتى با كسى ميديدمش ديوونه ميشدم اما خب
 
 
من خيلى خود دارم!
 
 
خلاصه بعد چند وقت نميدونم كى بهش گفت كه من دوسش
 
 
دارم! اول انكار كردم اما وقتى ديدم كه كى اين حرفو زده
 
 
ميخواستم بميرم! صميمى ترين دوستم! با اينكه حس منو ب
 
 
اون ميدونست باهاش دوست شد! و همه چيو به امير گفت!
 
 
اون لحظه تنها كارى كه كردم فقط دويدم! نميدونستم كجا
 
 
دارم ميرم! فقط ميدويدم! يه دفعه خوردم به يه ماشينو ديگه
 
 
هيچى نفهميدم!
 
 
وقتى بيدار شدم همه جا سفيد بود! فكر كردم مردم اما صداى
 
 
مامانمو كه شنيدم فهميدم نه نمردم! فهميدم امير دنبالم كرده و
 
 
وقتى ماشين زده بهم اون اوردم بيمارستان!يه ماه و نيم تو
 
 
كما
 
بودم! خود امير بيرون نشسته بود! من به هواى سر درد
 
 
دكترو خواستم! وقتى اومد بهش گفتم كه به همه بگه من
 
 
حافظمو از دست دادم! هه مثل فيلما! اما واقعيت بود! قيافه
 
 
اميرم داغون شد وقتى دكتر بهش گفت!به مامانم يه چشمك
 
 
زدم كه يعنى من خوبم! چون از همون اول از همه چى خبر
 
 
داشت! بعد رفت بيرونو امير بعد چند ديقه با قيافه تركيده
 
 
اومد تو! من اونقدر سرد نگاهش كردم كه گريش گرفت! يه
 
 
دفه نشست رو زمينو فقط زار ميزد! من با اينكه تو قلبم
 
 
آشوب بود اما كارى نتونستم بكنم! خدايا چى ميشنيدم!سارا
 
همون شبى كه من تصادف كردم خودشو از پنجره پرت
 
 
كرده
 
پائينو درجا مرده! امير ميگفت كه هميشه دوستم داشته اما
 
 
نگفته! پرستارا اومدن ببرنش! نميتونستم چيزى بگم چون من
 
 
اونو نميشناختم! كاش ميگفتم امير وايسا من فراموشى نگرفتم
 
 
 
اما ... آخرين نگاه اميرم، عشقم، زندگيمو ديدم! اما
 
 
نميدونستم
 
 
كه يه رب بعد امير من بخاطره سكته قلبى براى هميشه از
 
 
پيشم ميره!


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

سایت عاشقانه ی اورگ سوزلری

تماس باما

محل تبلیغات شما

مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران