عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

اینجا خونه منه... اینجا همون جایست که گفتم میخوام حرفام را بگم همون جایی که گفتم وقتی نیستم ودلت برام تنگ شد به خونه ام بیا... اینجا فقط برای توست همه حرفام حقیقته.... به قول این آدما رسم زمونه است رسم دلای رنگارنگ آدما... یادمه گفتی فرق داری!!! گفتی نگاهت مثل آدمایی که دیدم نیست ... یادته خندیدم وباور کردم... یادته گفتم تا اخرش من هستم... یادته گفتی ازخدا میخوام اونی که من میخوام و خواست خداست تو باشی...دیدی خدا هم با ما یار نبود ... تورا محکوم نمیکنم... فقط میخوام الان که نیستی .. از این ساعتی که من را بی تو کرد وتو را بی من... فقط برات اینجا بنویسم بنویسم که چقدر دلم روز وشب سراغت را میگیره چقدر دلم میخواد باشی ... بنویسم که اگه بودی چقدر روزها وساعتهام قشنگ بود... اینجا مینویسم تا روزی که فراموشت کنم روزی که دیگه آپ نکردم بدون فراموشت کردم دوست دارم حتی اگه آدما سرزنشم کنند .. __ _█████____████ ___████__████_███ __███____████__███ __███_███___██__██ __███__███████___███ ___███_████████_████ ███_██_███████__████ _███_____████__████ __██████_____█████ ___███████__█████ ______████ _██ ______________██ _______________█ _████_________█ __█████_______█ ___████________█ ____█████______█ _________█______█ _____███_█_█__█ ____█████__█_█ ___██████___█_____█████ ____████____█___███_█████ _____██____█__██____██████ ______█___█_██_______████ _________███__________██ _________██____________█ _________█ ________█

آمار مطالب

:: کل مطالب : 779
:: کل نظرات : 214

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 6
:: باردید دیروز : 6
:: بازدید هفته : 119
:: بازدید ماه : 719
:: بازدید سال : 3205
:: بازدید کلی : 3205

♥هـــرکــس از دنیا چیــزی برداشــت ...من دست برداشـــتم♥

★ ای خدا ★
دوشنبه 14 بهمن 1392 ساعت 14:35 | بازدید : 1241 | نوشته ‌شده به دست uraksozu | ( نظرات 0 )

 

از همه دنیا بریدم دیگه میرم برنگردم

 

ار کسو ناکس کشیدم باز به هیکشی بد نکردم

 

شب به شب یادت میوفتم پس همیشم تو رو عشقه

 

خداهم مثل دل من این دل تنها رو عشقه

 

ای خدا تنهاتر از دردم خبر داری

 

من که میدونم منو تنها نمیذاری

http://www.hot-music.ir/wp-content/uploads/2013/04/edame.gif


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...

سایت عاشقانه ی اورگ سوزلری

تماس باما

★خیلی آرومم ★
دوشنبه 14 بهمن 1392 ساعت 14:33 | بازدید : 1219 | نوشته ‌شده به دست uraksozu | ( نظرات 0 )

با اون لبخند آرومت چه طوفانی به پا کردی                               

 

یه عمره با تو گشتم تازه فهمیدم چقدر مردی

 

نگاه کن لحظه هام بی تو همش درگیر تردیدن

 

سکوت لحظه ها بی تو به من حس بدی میدن

 

کنار تو دارم هر روز به این تقدیر میبالم

 

تو باشی خیلی آرومم کنارت خیلی خوشحالم

 

حضور تو ، توی این روزا به من حس غرور میده

 

از اون راهی که میرفتم از این برزخ عبور میده

 

 تو اینقدر مهربونی که نمیذاری ازت رد شم

 

تو اینقدر خوبی که عشقم نمیتونم باهات بد شم

 

یه جورایی هوای تو به من حس جنون میده

 

یه جوری عاشقم کردی که هر کی دیده فهمیده

 

یه جوری عاشقم کردی که مجنون پیش من هیچه

 

یه کاری کردی که هر شب صدام تو شهر میپیچه


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

سایت عاشقانه ی اورگ سوزلری

تماس باما

مرگ عشق
یکشنبه 13 بهمن 1392 ساعت 21:33 | بازدید : 1289 | نوشته ‌شده به دست uraksozu | ( نظرات 1 )

                                                                        iegmn9ljy7wd4n22eo3.jpg

دیگه مرد همین دیروز خاکش کردم

 

هرچی خاطره داشتیم رو پاکش کردم

 

 به سنگ قبرش تکیه کردم

  

 کلی سرخاکش گریه کردم 

 

 هر کی رد میشد دلش میسوخت برای من

 

 اما اون که باید دلش میسوخت نسوخت به حال من

 

حتی لحظه خاک کردن عشقی که بود نیومد کنار من


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

سایت عاشقانه ی اورگ سوزلری

تماس باما

دوست دارم
جمعه 11 بهمن 1392 ساعت 13:27 | بازدید : 1353 | نوشته ‌شده به دست uraksozu | ( نظرات 1 )

✘ یه "دوســـــــــــت دارم"هـــایی هـــم هست...✘

✘ مـــــــــیدونی دروغـــه هــــــا...✘

✘ ولی قــــلــبت واسه بــــــاورش...✘

✘ به عقلــت الــــــــــــــتماس مــــــیکنـــه...!✘


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

سایت عاشقانه ی اورگ سوزلری

تماس باما

من فقط تورو میخام...
جمعه 11 بهمن 1392 ساعت 13:26 | بازدید : 1007 | نوشته ‌شده به دست uraksozu | ( نظرات 0 )

خـــدا جـــون یادت هـســت؟

دستــشو گــرفتــم آوردم پیشــت گفتـــم مـــن فقـط اینـو میـخوام

گفتـی ایــن نه بهتــر از اینــو بـرات گــذاشتم کـنار

پامـــو کــوبیـدم زمــین و گفتــم مــن همیــنو میــخوام

آروم تــوی گــوشــم گفتی:

آخـــه اون از مــن قــول یکی دیگــرو گــرفته...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

سایت عاشقانه ی اورگ سوزلری

تماس باما

سیگار...
جمعه 11 بهمن 1392 ساعت 13:24 | بازدید : 1047 | نوشته ‌شده به دست uraksozu | ( نظرات 0 )

گفت : اینقدر سیگار نکش میمیری.



گفتم:اگه نکشم میمیرم



گفت : اگه بکشی با درد میمیری.



گفتم:اگه نکشم از درد میمیرم



گفت : هوای دودی جلوی درد رو نمیگیره.



گفتم: هوای صاف جلوی مرگو میگیره؟



یه کم نگاهم کرد و گفت : بکش...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

سایت عاشقانه ی اورگ سوزلری

تماس باما

گل
جمعه 11 بهمن 1392 ساعت 00:12 | بازدید : 1401 | نوشته ‌شده به دست uraksozu | ( نظرات 0 )

كودكي گل فروش با صداي عاجزانه التماسم كرد:گل مي خري؟...

گفتم:براي كي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت:براي هديه دادن به عشقت...

گفتم:اگر عشقم به عشقش هديه داد؟؟؟؟؟؟؟؟!!!

لحظه اي سكوت كرد و گفت:گل هايم فروشي نيست...!!!

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

سایت عاشقانه ی اورگ سوزلری

تماس باما

دوستت دارم
جمعه 11 بهمن 1392 ساعت 00:12 | بازدید : 1261 | نوشته ‌شده به دست uraksozu | ( نظرات 0 )


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

سایت عاشقانه ی اورگ سوزلری

تماس باما

یه داستان عاشقانه و کوتاه و غمگین اونایی که طاقتشوندارن نیان تو ولی خیلی قشنگه
چهارشنبه 09 بهمن 1392 ساعت 11:43 | بازدید : 1283 | نوشته ‌شده به دست uraksozu | ( نظرات 0 )

پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود...اومدیم زیارتت کنیم!

دختر : تو باز دوباره گفتی ضعیفه؟؟؟

پسر : خوب... «منزل» بگم چطوره !؟

دختر : واااای... از دست تو!!!

پسر: باشه... باشه...ببخشید «ویکتوریا» خوبه ؟

دختر : اه... اصلا باهات قهرم.

پسر: باشه بابا... تو «عزیز منی»، خوب شد؟... آَشتی؟

دختر: آشتی، راستی... گفتی دلت چی شده بود؟

پسر: دلم ...!؟ آها یه کم می پیچه...! از دیشب تا حالا .

دختر: ... واقعا که...!!!

پسر: خوب چیه... نمیگم... مریضم اصلا... خوبه!؟

دختر: لوووووووس...

پسر: ای بابا... ضعیفه! این نوبه اگه قهر کنی، دیگه نازکش نداری ها !

دختر: بازم گفتی این کلمه رو...!؟؟؟

پسر: خوب تقصیر خودته...! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت می کنم... هی نقطه ضعف میدی دست من!

دختر: من از دست تو چی کار کنم...

پسر: شکر خدا...! ، دلم هم پیچ میخورد چون تو تب و تاب ملاقات تو بود...؛ لیلی قرن بیست و یکم من!!!

دختر: چه دل قشنگی داری تو... چقدر به سادگی دلت حسودیم می شه.

پسر: صفای وجودت خانوم .

دختر: می دونی! دلم تنگه... برای پیاده روی هامون... برای سرک کشیدن توی مغازه های کتاب فروشی و ورق زدن کتاب ها... برای بوی کاغذ نو... برای شونه به شونه ات راه رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه... آخه هیچ زنی، که مردی مثل مرد من نداره!

پسر: می دونم... می دونم... دل منم تنگه... برای دیدن آسمون تو چشمای تو، برای بستنی های شاتوتی که با هم می خوردیم... برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم و من مردش بودم...!

دختر: یادته همیشه به من میگفتی «خاتون»؟

پسر: آره... یادمه، آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!

دختر: آخ چه روزهایی بودن... ، چقدر دلم هوای دستای مردونه ات رو کرده... وقتی توی دستام گره می خوردن... مجنون من.

پسر: ...

دختر: چت شد؟ چرا چیزی نمی گی ؟

پسر: ......

دختر: نگاه کن ببینم...! منو نگاه کن...

پسر: .........

دختر: الهی من بمیرم...، چشمات چرا نمناک شده... فدای تو بشم...

پسر: خدا ن... (گریه)

دختر: چرا گریه می کنی...؟؟؟

پسر: چرا نکنم...؟! ها!!!؟

دختر: گریه نکن... من دوست ندارم مرد من گریه کنه... جلوی این همه آدم... بخند دیگه...، بخند... زود باش بخند.

پسر: وقتی دستاتو کم دارم چه جوری بخندم... کی اشکاموکنار بزنه که گریه نکنم ؟

دختر: بخند... وگرنه منم گریه می کنما .

پسر: باشه... باشه... تسلیم. گریه نمی کنم... ولی نمیتونم بخندم .

دختر: آفرین ، حالا بگو برام کادوی ولنتاین چی خریدی؟

پسر : تو که می دونی... من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد... ولی امسال برات کادوی خوب آوردم.

دختر:چی...؟ زود باش بگو دیگه... آب از لب و لوچه ام آویزون شد.

پسر: ...

دختر: باز دوباره ساکت شدی...!؟؟؟

پسر: برات... کادددووو...(هق هق گریه)... برایت یک دسته گل رُز!،
یک شیشه گلاب!
و یک بغض طولانی آوردم...!
تک عروس گورستان!
پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره...!
اینجا کنار خانه ی ابدیتت می نشینم و فاتحه می خوانم.
نه... اشک و فاتحه
نه... اشک و دلتنگی و فاتحه
نه... اشک و دلتنگی و فاتحه... و مرور خاطرات نه چنداندور...
امان... خاتون من!!!تو خیلی وقته که...
آرام بخواب بانوی کوچ کرده ی من....
دیگر نگران قرص های نخورده ام... لباس اتو نکشیده ام و صورت پف کرده از بیخوابیم نباش...!
نگران خیره شدن مردم به اشکهای من هم نباش...!
بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم...!cryingp336


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

سایت عاشقانه ی اورگ سوزلری

تماس باما

داستان گریه دار من و شادی (دختر)
چهارشنبه 09 بهمن 1392 ساعت 11:38 | بازدید : 1598 | نوشته ‌شده به دست uraksozu | ( نظرات 0 )

                               داستان گریه دار من و شادی (دختر) 1

پسر وقتی به خودش اومد دید که روی تخت بیمارستان زیر سرم خوابیده . چیزی یادش نبود میخواست از روی تخت بلند بشه که یه دست گرم از بلند شدنش جلو گیری کرد . برگشت و نگاه کرد دست پدرش بود تا حالا پدر رو اینطوری ندیده بود پدر طبق معمول تسبیح چوبی قشنگش توی دستش بود و شبنم اشکش ریش سفیدشو خیس کرده بود . خواست حرف بزنه که پدر بهش اشاره کرد آروم سرجاش بخوابه آخه دکتر گفته بود اصلا نباید تحت هیچ فشاری قرار بگیره پسر طبق معمول حرف پدر رو گوش کرد و آروم دراز کشید و خوابش برد .
وقتی چشماشو باز کرد دید مادر و پدر هر دو بالای سرشن مادر طبق معمول اشک توی چشماش جمع شده بود ولی پدر اینبار تونسته بود خودشو کنترل کنه . مادر بهش گفت : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده . مادر اینو گفتو نم نم اشکش تبدیل به سیل شد برای همین پدر از اتاق بیرون بردش تا کمی آرومش کنه . توی ذهن پسر این جمله ی مادر تکرار میشد که : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده ولی هرچی فکر میکرد معنی حرف مادر رو نمیفهمید . آقای دکتر اومد بالای سرش یه کم خوش و بش کرد و بعد رفت سراغ معاینه بعد رو به پسر کرد و گفت : پسر قوی ای هستی حالت خوب شده فردا میتونی بری خونتون . پسر یه لبخند کمرنگ زد و با دکتر خدا حافظی کرد . مادر و پدر دوباره اومدن توی اتاق . پسر به محض دیدنشون گفت : پس شادی کجاست ؟ با گفتن این حرف مادر دوباره زد زیر گریه ولی این بار خودش رفت بیرون . پدر گفت : وقتی تو خواب بودی اومد . پسر باورش نشد چون وجودشو از روی بوی تنش تشخیص میداد . به پدش گفت : پدر میدونم شادی نیومده من تویه سخت ترین شرایط با اون بودم حالا .... تا اومد بقیه ی حرفشو بزنه پدر برگشت . وقتی اینطوری میکرد یعنی نمیخواست ادامه ی حرفو بشنوه پسر هم ساکت شد . فردا پدراومد دنبالش . پدر کمکه پسرش کرد تا لباساشو بپوشه تا برن خونه . وقتی رسید خونه خواهر و برادرش اومدن به استقبالش بغلش کردن و شروع کردن به بوسیدنش . از بوی اسفند بدش میومد برای همین خواهرش اسفند براش دود نکرده بود ولی در عوض مادر تا رسیدن خونه یک عالمه اسفند دود کرد پسر از دود خوشش نمیومد ولی گاهی البته فقط گاهی هر چند وقت یه بار پیپ میکشید . پسر از خواهر و برادرش پرسید از شادی خبری ندارید که یدفه دید رنگه هر دوشون پرید و زود از اتاق پسر رفتن بیرون . اخلاقش طوری بود که خیلی زود عصبانی میشد ولی خیلی زودتر به حالت عادی برمیگشت . داد زد . تلفنو بیارید توی اتاقم میخوام ببینم پس این شادیه بی معرفت کجاست . مادر اومد توی اتاقش . یه کم حاشیه رفت ولی حرف اصلی رو نزد بعدش بلند شد و رفت . پسر دوباره توی رخت خوابش دراز کشید . که یدفه رفت توی رویاهاش :

************************************************** *****************************************

http://www.hot-music.ir/wp-content/uploads/2013/04/edame.gif


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...

سایت عاشقانه ی اورگ سوزلری

تماس باما

محل تبلیغات شما

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید