عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

اینجا خونه منه... اینجا همون جایست که گفتم میخوام حرفام را بگم همون جایی که گفتم وقتی نیستم ودلت برام تنگ شد به خونه ام بیا... اینجا فقط برای توست همه حرفام حقیقته.... به قول این آدما رسم زمونه است رسم دلای رنگارنگ آدما... یادمه گفتی فرق داری!!! گفتی نگاهت مثل آدمایی که دیدم نیست ... یادته خندیدم وباور کردم... یادته گفتم تا اخرش من هستم... یادته گفتی ازخدا میخوام اونی که من میخوام و خواست خداست تو باشی...دیدی خدا هم با ما یار نبود ... تورا محکوم نمیکنم... فقط میخوام الان که نیستی .. از این ساعتی که من را بی تو کرد وتو را بی من... فقط برات اینجا بنویسم بنویسم که چقدر دلم روز وشب سراغت را میگیره چقدر دلم میخواد باشی ... بنویسم که اگه بودی چقدر روزها وساعتهام قشنگ بود... اینجا مینویسم تا روزی که فراموشت کنم روزی که دیگه آپ نکردم بدون فراموشت کردم دوست دارم حتی اگه آدما سرزنشم کنند .. __ _█████____████ ___████__████_███ __███____████__███ __███_███___██__██ __███__███████___███ ___███_████████_████ ███_██_███████__████ _███_____████__████ __██████_____█████ ___███████__█████ ______████ _██ ______________██ _______________█ _████_________█ __█████_______█ ___████________█ ____█████______█ _________█______█ _____███_█_█__█ ____█████__█_█ ___██████___█_____█████ ____████____█___███_█████ _____██____█__██____██████ ______█___█_██_______████ _________███__________██ _________██____________█ _________█ ________█

آمار مطالب

:: کل مطالب : 779
:: کل نظرات : 214

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 2
:: تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 24
:: باردید دیروز : 27
:: بازدید هفته : 105
:: بازدید ماه : 899
:: بازدید سال : 3162
:: بازدید کلی : 3162

♥هـــرکــس از دنیا چیــزی برداشــت ...من دست برداشـــتم♥

خاطره روزمرگم
جمعه 13 دی 1392 ساعت 21:03 | بازدید : 1316 | نوشته ‌شده به دست uraksozu | ( نظرات 0 )

سالها بود که در مزار تنهاییم خفته بودم

ناگاه با مشتی آب سرد برروی مزارم برآشفتم

بوی چند شاخه گل مریم مشامم را نوازش داد

 از سالیانی احساس کردم نمرده ام!

دختری سیاه پوش برسر مزارم فاتحه میخواند

وجودم به لرزه افتاد

او که بود؟؟

آیا او همانی بود

که با دستانش مرا به قعر خاک تبعید کرده بود؟

خاطرات در برابرم صف کشیدند

موهای خاک خورده ام را

میان دستان استخوانی ام فشردم

حفره خالی چشمانم لبریز از اشک شد

احساس مرگ و زندگی بر قلبم چنگ میزد

میان دلهره و تردید دختر سیاه پوش رفت

ولی هنوز خاطراتی که در ذهنم بر آنها

 مهر باطل زده بودم در برابرم نقش می بستند

آه چه غم انگیز بود خاطره روز مرگم

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

سایت عاشقانه ی اورگ سوزلری

تماس باما

محل تبلیغات شما

مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

حساب کاربری ندارید؟